دوشنبه 2تیر93(اندر احوالات دختری)
شمه ای از بیانات و احوالات و کارهای دختری...
- درحالی که پدرش را در آغوش کشیده و می بوسد"آخ بابایی چقدر مزه داد بیا یکی دیگه ببوسمت" یعنی دختر نگو پاچه خوار اعظم![]()
- داخل ماشینی که برایمان فرستاده شده بعد از یه روز کاری گرم،راننده محترم لطف کردند و کولر ماشین روشن نمودند. دختری رو به من"مامانی! باد می خوره به صورتت" "بله عزیزم چطور مگه؟".."عمو میشه لطفاً شماره کولر رو کم کنی؟به صورت مامانم باد میخوره؟" منو بگو
- مدتی بعد از سفر دایی محمد به بلاد فرنگ. دخترم اگه گفتی دایی جان کجا رفته؟ "مامانی رفته سوئیج" کجا؟ "رفته سوئیچش خراب شده درست کنه" من و مامان حاجی و بابا![]()
-آویسا رفتی سر ویلای دایی؟ "بله مامانی! یه یارو اونجا بود داشت کار میکرد"
-مامانی!فرهام خیلی پسر خوبیه. دیروز هر چی بهش می گفتم گوش می کرد. اندکی بعد در ماشین آویسا رو به فرهام"پسرم! شیشه رو ببر بالا بابایی کولر روشن کرده.آفرین"
این ماجراها ادامه دارد...



دوشنبه 2تیر93(اندر احوالات دختری)
